تبلیغات
๑۩۞۩๑لطفا وارد نشوید๑۩۞۩๑ - معلم............
از اینکه حرفمون گوش نمیدید و وارد میشین ممنون .....
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox



دریافت كد ساعت

معلم............

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .


نوشته شده توسط :بی ادعا
جمعه 11 تیر 1389-02:28 ق.ظ
نظرات() 

تنها
شنبه 12 شهریور 1390 10:43 ب.ظ
خدایا کسی که قسمت دیگریست سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگریی.کاش خدا این دعا رو میشنید تا منو اینقدر منتظر عشقم نمیزاشت. واقعا انتظار اونی که دوستش داری ولی خودش اینو نمیدونه چقدر سخته
تنها
شنبه 12 شهریور 1390 10:40 ب.ظ
خیلی سخته توی دنیا جا نباشه واسه اشتی. بی وفا شه اونکه جونتو واسش میذاشتی
تنها
شنبه 12 شهریور 1390 10:37 ب.ظ
واقعا داستان قشنگی بود. راستی چرا توی این دوره زمونه بیشتر ادما بی وفا شدن. دیگه فکر اینو نمیکنن که بابا یکی هم هست که دوستشون داره. وبت خیلی قشنگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر